تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

پر از حرف نگفته...

قاصدک

قاصدک!هان چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،اما،اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری،باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ،

که فریبی تو فریب.

قاصدک!هان،ولی...آخر...ایوای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توأم،آی!کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی،جایی؟

در اجاقی- طمع شعله نمی بندم -خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20  توسط قاصدک  | 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

جای دیگه ای برای فریاد پیدا نکردم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0  توسط قاصدک  | 

از جمعه شبا متنفرم دلم خیلی میگیره...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21  توسط قاصدک  | 

سلام

امشب دلم خیلی هوای بچه گیامو کرده

هوای اون همه سادگی و یه رنگی هوای اون روزای بی خیالی

سخته جایی زندگی کنی که هیچ کس حرفتو دردتو نفهمه

البته این درسته که خیلی از آدما همین جوری زندگی می کنن ولی من دوست ندارم اینجوری زندگی کنم چون این دیگه اسمش زندگی نیست گذروندن وقته

از اولین لحظه ای که چشممو از خواب باز می کنم غصم میگیره تا شب که با هزار زحمت بتونم خودمو خواب کنم

دلم نمی خواد زندگی تموم شه دلم نمی خواد تموم بشم فقط دلم می خواد زندگی کنم

واقعاً توقع زیادیه؟!!!!

پ.ن: لطفا بهم نخندیم حرفای دلمو می نویسم و برای دل خودم اینجوری یه کم آروم تر میشم

پ.ن: برام دعا کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19  توسط قاصدک  | 

در مورد آدما خیلی اشتباه کردم به اشتباهاتم اعتراف میکنم

اقتضای سنم آزمون و خطاست اینو اشکالی برای خودم نمیدونم

تازه فهمیدم برای اینکه بخوام آدما رو بشناسم لازمه که اون آدما خودشون باشن

تا حالا همچین آدمیو ندیدم که بخوام بشناسمش به خواطر همینه که قضاوتام غلط از آب در میاد.

ممکنه ضربه بزرگی بخورم ولی انگار لازمه

خدا کمکم کنه

این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 21  توسط قاصدک  | 

خاطره(فاضل نظری):

خواستم بوسه گرم از لب گلگون ببرم

حال باید جگر داغ و دل خون ببرم

برنگردان به من این قلب پر از خاطره را

این کتاب ورق از هم شده را چون ببرم؟

با سرافکندگی قلب خرابم چه کنم؟

گر سر سالم از این معرکه بیرون ببرم

ناگزیرم که در آیینه چشمت با شرم

لب خندان بنشانم دل محزون ببرم

شاعر ساحل چشم توام و همچون موج

باید از سنگ دلی های تو مضمون ببرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9  توسط قاصدک  | 

بالاخره نتایج اومد

سلاااااام بعد از کلی رنج و انتظار نتایج اومد

روانشناسی دانشگاه تهران

خیلییی خوشحالم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 15  توسط قاصدک  | 

شهریور(فاضل نظری):

گوشه چشم بگردان و مقدر گردان

ما که هستیم در این دایره سرگردان؟!

دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان

این دعایی ست که رندی به من آموخته است

بار ما را نه بیفزا، نه سبک تر گردان

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده، بشکن و پرپر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است به من حق مرا برگردان!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 22  توسط قاصدک  | 

خیلی خستم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 23  توسط قاصدک  | 

از دست دادن یه رفیق خیلی سخته حتی اگه از اول بدونی که از دستش میدی

خیلی سخته خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 18  توسط قاصدک  | 

فکر می کردم بهترین حس بعد از روز کنکوره ولی حالا می بینم وقتی رتبت میاد چه حس آرامشی داری

حس بامزه ایه که ببینی خیلی کمتر از خیلی از دوستات خوندی ولی خیلی بهتر از اونا شدی!!!

انتخاب رشتم که دیگه نگو واقعا وحشتناک بود دیگه بالاخره دیروز رفتم انتخاب رشته کردم گفتم هرچه می خواد بشه مگه من واسه درس خوندن انقدر وقت گذاشتم که واسه انتخاب رشته دارم میذارم؟!خلاصه که سپردم دست خدا...

دعا کنید با خبرای خوب برگردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 10  توسط قاصدک  | 

سه زن


سه زن انگليسی، فرانسوی وایرانی  با هم قرار ميزارن كه سه روز اعتصاب كنن و ديگه تو خونه كار نكنن و بعد از يك هفته نتيجة كارو به هم بگن.
 
زن فرانسوي گفت:
به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن، من كه ديگه نيستم يعني بريدم.
روز بعد خبري نشد، روز بعدش هم همينطور،
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه درست كرده بود و آورد تو رختخواب، من هم هنوز خواب بودم، وقتي بيدار شدم رفته بود.
زن انگليسي گفت:
من هم مثل فرانسوي همونا رو گفتم و رفتم كنار،
روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم ليست خريدو كاملاً تهيه كرده بود، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم، منو بوسيد و رفت.
زن ایرانی گفت:
من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم،
روز اول چيزي نديدم،
روز دوم چيزي نديدم،
روز سوم چيزي نديدم،
شكر خدا روز چهارم يه كمی تونستم با چشم چپم ببينم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 17  توسط قاصدک  | 

کابوس کنکور تموم شد و من فعلا اومدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13  توسط قاصدک  | 

شاید برای همیشه خداحافظ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17  توسط قاصدک  | 

فاضل نظری:

من خود دلم از مهر تو لرزید،وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر نه!

دلخون شده وصلم و لب های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر نه

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟آری، با اهل نظر؟نه!

بدخلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است!مگر نه؟

یکبار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یکبار دگر، بار دگر، بار دگر... نه!




از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید

سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید

دگر برای کسی درد دل نخواهم کرد

دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید

به ریگ همسفر رودخانه می گفتم

از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید

قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است

قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید

فقط به صاحب اسمم سپردمت، زیرا

که تیر آهم را بی اثر نخواهم دید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 11  توسط قاصدک  | 

سلام بعد از مدت ها اومدم ولی با یه دل شکسته با یه دل پر از کینه و نفرت از آدمای کوچولیی که اطرافمن از آدمایی که تو لجن زاری که برای خودشون ساختن دست و پا می زنن تا بمیرن و برن جایی که تقاص کاراشون و بدن.

آی آدمایی که صدای من بهتون میرسه تقاص دل شکستن خیلی سخته اگه مرد راهین اگه طاقت بعدشو دارین پا تو راهش بذارین اقلا پای مزخرفاتی که میگین وایسین چشماتونو باز کنین بعد خودتونو مضحکه دست بقیه کنین.

چه نفعی می برید از حرفای مفت جز خراب کردن دنیا و آخرتتون؟کی میخواین بفهمین؟کی میخواین چشماتونو باز کنین؟

دیگه به هیچ کس نمیتونم اعتماد کنم هیچ کس.

تو این دنیا هرکسی به فکر خودشه همه.پس من چقدر بدبختم که آدمای اطرافمو دیدم و براشون دل سوزوندم

کی این کابوس تموم میشه من بریدم تا الان یه دل خوشی داشتم که الان دیگه نیست.نمیخوام که باشه.

چون اونم یه روزی خسته میشه و تو این آدما غرق میشه شایدم تا الان غرق شده و خودمون خبر نداریم.منم میشم خودمو سپردم به این موجای کثیف چون کاری جز دست و پا زدن نمیتونم بکنم.اینهمه حرف زدم و هنوز حرفای دلم دارن خفم میکنن.کلی گلایه تو دلمه که همیشه چشمامو بستم و گفتم من حق گلایه ندارم اونم از کسی که انقدر برام عزیزه و باز چشمامو بستم و گفتم این نیز بگذرد.

این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 21  توسط قاصدک  | 

دست خداحافظی(فاضل نظری):

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست

ناراضی ام،اما گله ای از تو ندارم

در سینه ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس های خودم را بشمارم

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو

حتی ننشسته ست غباری به مزارم

ای کشتی جان حوصله کن می رسد آن روز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این شرم که نگذاشت

یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خورده مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظی اش را بفشارم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 20  توسط قاصدک  | 

آن روزها(فاضل نظری):

ما گشته ایم،نیست،تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت،دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر

خاکستر گداخته را زیرو رو مکن

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه لب های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن

پ.ن:مخاطب داره خودش میفهمه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 21  توسط قاصدک  | 

فاضل نظری(بعد از آن):

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هرقدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از بی طاقتی ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11  توسط قاصدک  | 

بوته زار(فاضل نظری):

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

همجون نسیم می گذرد تا به رفتنش

چون بوته زار دست برایش تکان دهم

دل برده از من آنکه ز من دل بریده است

دیگر در این قمار نباید زیان دهم

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 16  توسط قاصدک  | 

آن دو برادر:(فاضل نظری)

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

انتظار همه را نیز به آخر برسان

همه پرورده مهرند و من آزرده غم

خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد

به جگر سوختگان داغ برابر برسان

مردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود

شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

مرگ یا خواب؟!چقدر این دو برادر دورند

مژده وصل برادر به برادر برسان



پ.ن:گفتمش دل می خری پرسید چند

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 19  توسط قاصدک  | 

نمی دونم مال کیه!!

گفتم تو شیرین منی               گفتی تو فرهادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من              گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم خرابت می شوم              گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم                گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم مکن                  گفتی تو در یادی مگر؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10  توسط قاصدک  | 

تهمت آبرو(فاضل نظری):

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق رازداری! کو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه ای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی؟

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرأت بوسیدن لب های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 17  توسط قاصدک  | 

آن دیگر مغرور(فاضل نظری):

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی 

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

تنهایی و رسوایی، بی مهری و آزار

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 12  توسط قاصدک  | 

...

دلم خیلی گرفته خیلی

فقط همین...

بالاخره بغض چند روزم ترکید...

داداشم از کانادا اومد ولی چه فایده چند روز دیگه میره...

تازه داشتم به نبودنش عادت می کردم الان از هر غریبه ای برام غریبه تره...

نفسم بند اومده،خب بغض به این بزرگی نفس بند اومدنم داره دیگه...

کاش...

کاش...

کاش...

کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 21  توسط قاصدک  | 

مجنون

با رویی بر افروخته سوران و گرم آمد و گفت من مجنونم

گفتم بنویس آب نوشت آب

گغتم تو مجنون نه ای

دیگر روز آمد با تنی نحیف و لرزان

گفتم بنویس آب نوشت عشق

گفتم تو مجنون نه ای

و روز بعد که آمد نه از روی بر افروخته اش خبری بود و نه از تن نحیفش اثری

گفتم بنویس آب نوشت لیلی

بنویس عشق نوشت لیلی

بنویس مجنون نوشت لیلی

                               و آن زمان بود که دانستم مجنون است!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 22  توسط قاصدک  | 

جوجه تیغی دلم(عرفان نظر آهاری):

قلب تو کبوتر است

بالهایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب من شبیه...

                     بگذریم

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا،برو کنار

توی این جهان گنده هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره دلی که جوجه تیغی است،

چیست؟!

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم

نیش می زند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه می دهی؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی؟

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 13  توسط قاصدک  | 

مهاجر(غریبه):

ای دل می گویم تو را اسرار و راز          

                                          داستان هجرت و حس نیاز

همچو هاجر هجرتت آغاز کن        

                                          از هم اکنون عزم یک پرواز کن

ای مهاجر خانه را واپس گذار

                                          آشیان و دانه را واپس گذار

از برای رستن از این دامگه بالی گشا

                                          بعد دیر است ای عزیز حالی گشا

لنگ لنگان، نرم نرمک بس بود

                                          در کمینت یار، خار و خس بود

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

                                          دشت باشد پر ز خاشاک و ز تیغ

تیغها بالت چه زخمی کرده اند

                                          یک یک پرهای بالت را کنده اند

سنگهایی که چنین بنشسته اند

                                          جزء آنانند که پر بشکسته اند

گرچه بال و پر نداری زخمی است

                                         لیک جانم، این رسیدن حتمی است

آسمان باران حسرت می گریست

                                         از برایش یک گل تازه بزیست

این گل از امید تو سرزنده است

                                         ریشه اش در قلب تو پاینده است

ای دلا بنگر گشایش دیر نیست

                                         بیش از این صبر و قرار مقدور نیست

یا علی گو! دست بر زانو بنه

                                         دست حاجت در گل بانو بنه

کن توسل ذره ای همت نمای

                                         نیت هجرت کن و بالی گشای

یک دو گامی بیش از این باید برفت

                                         راه دور است پیش از این باید برفت

خوب می دانم که تو دل خسته ای

                                         پس برای چه چنین بنشسته ای

خوب می دانم دگر جانی نماند

                                         رفته از این خانه، مهمانی نماند

صاحب خانه کجا رفته است؟یار

                                         تو عزیمت کن از این شهر و دیار

رو به جایی که خدا باشد، برو

                                         خوب و بد از هم جدا باشد برو

خوبها در زمره این هجرتند

                                         با بدان منشین اسیر حسرتند

رو سفر کن یک سفر سوی خدا

                                         بازگشتی هم ندارد این بلا

این کویر خشک را تنها گذار

                                         رو تمام سختی اش برجا گذار

همسفر خواهی، خدا یارت بود

                                         صبح و شام معبود، غمخوارت بود

ای مهاجر بال و پر را باز کن

                                         از هم اکنون عزم یک پرواز کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 13  توسط قاصدک  | 

سلام سلام سلام

خب برگشتم طی مذاکراتی با جناب هکر!!!!! برگشتم به وب بسیار عالی.........

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22  توسط قاصدک  | 

Hacked

Hacked By Sina Hacker

your seciority is low............

این وبلاگ به دست سینا هکر هک شد

اگه عاقه مند به پس گرفتن وبلاگ بودید به این ای دی پی ام بدید تا بگم چه کار کنید.

roosva1233@yahoo.com

www.hack32.orq.ir

Bye

---------------------------



+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10  توسط قاصدک  |